|
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:56 :: نويسنده : Yas
آبراهام لینکلن در وسط جلسه سنا بود که بچه خوکی در جوی آب گرفتار شد. از جلسه بیرون دوید و گفت: فعلن بحث را چند دقیقه نگه دارید، زود برمی گردم. این کاری عجیب بود. شاید ..... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:55 :: نويسنده : Yas
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:44 :: نويسنده : Yas
کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:42 :: نويسنده : Yas
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:40 :: نويسنده : Yas
در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص ), طفلى بسیار خرما مى خورد. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:38 :: نويسنده : Yas
درویشی نزد پادشاهی رفت.پادشاه گفت :«ای زاهد!» درویش گفت :«زاهد تویی!» پادشاه پرسید :«من چگونه زاهد باشم هنگامی که همه دنیا از آن من است؟» درویش گفت :«نه،وارونه می بینی.این دنیا و آن دنیا برای من است.زمین در مشت من جای دارد.این تو هستی که از این همه چیز،به لقمه ای و جامه ای خرسند شده ای!».... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:33 :: نويسنده : Yas
کسری انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:31 :: نويسنده : Yas
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی! ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 22:29 :: نويسنده : Yas
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....
ادامه مطلب ... ![]()
![]() |