|
چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, :: 7:54 :: نويسنده : Yas
بچه که بودم میرفتم دبستان شاه عباس که اونموقع ته یه کوچه باریک توی خیابون ابوسعید بود. بعضی موقع ھا میگفتن فردا لباس نوھاتون رو بپوشین و یه شاخه گل ھم بیارین میخوایم بریم استقبال شاه…! صبح زود بلند میشدم کت و شلوار میپوشیدم و یه دونه گل از تو باغچه یا از تو فلکه صاجب زمان میکندم و میرفتم مدرسه و مارو میبردن استقبال اقای شاه…!! معمولا میرفتیم بلوار ملک اباد و کنار خیابون مثل ادم وایمیستادیم و گل و پرچم دستمون میگرفتیم و فریاد میزدیم جاوید شاه…!! اقای شاه با ماشین خوشگل روباز میومد و برامون دست تکون میداد و میخندید و ما ھم به اقای شاه میخندیدیم و ذوق میکردیم که اقای شاه رو دیدیم…! نه ھیچکدوممون دنبال ماشینش میدویدیم نه بھش اویزون میشدیم …! نه دستش رو میبوسیدیم و نه ھی بھش نامه میدادیم که گشنه ایم یا کار نداریم یا حقوقمون رو نمیدن چون نه گشنه بودیم نه بیکار بودیم و نه حقوقمون رو نداده بودن…!! ھمه خوشحال بودیم…! اقای شاه خوشحال…ماھا خوشحال…ادما خوشحال…... گربه ھا خوشحال…کلاغا خوشحال…گنجشکا خوشحال … حتی مورچه ھا ھم خوشحال…!! ماھا خوشحال بودیم چون درس میخوندیم و اغذیه رایگان بھمون میدادن مثل موز ؛ پرتغال ؛ گلابی سیب لبنانی ؛ انجیرخشک و خرما و پسته و کیک و شیر و شیرکاکو…!! ادما خوشحال بودن چون حقوق خوب میگرفتن و ھمشون خونه زندگی داشتن تازه خیلی ھاشون پیکان و ژیان و اریا و فولکس داشتن…! گربه ھا خوشحال بودن چون ادمای خوشحال گوشتای استخون رو تا ته نمیخوردن و ھمیشه برای اونھا توی سطل زباله یه غذای خوب پیدا میشد….گربه ھا چاق بودن اونموقع ھا…!! کلاغا خوشحال بودن چون توی حوض خونه ھا ماھی قرمز بود و لب حوض یه قالب صابون…!! گنجشکا و مورچه ھا ھم خوشحال بودن چون ادمای خوشحال سفره نونشون رو لب ایوون یا توی باغچه تکون میدادن و یه عالمه نرمه نون و برنج سھم اونا میشد…!! خلاصه اینجوری بود دیگه……….!! اینجوری بود….!! چیه..؟ چرا گریه میکنین…؟ من که چیز بدی نگفتم که…!! چرا بغض کردین لعنتی ھا…!! خُب دیگه نمیگم…اصن ھیچی … من ھیچوقت بچه نبودم……ھیچی…ھیچی…!! خدایا چرا من الزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا؟ نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |