دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
|
پنج شنبه 13 بهمن 1390برچسب:, :: 17:41 :: نويسنده : Yas
اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟
دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود. ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 13 بهمن 1390برچسب:, :: 17:39 :: نويسنده : Yas
رازهای تصمیمات خدا
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 13 بهمن 1390برچسب:, :: 17:30 :: نويسنده : Yas
شگرد اقتصادی ملا نصرالدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و
ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 20:55 :: نويسنده : Yas
حکایتی تکان دهنده از عدالت علی(ع)
زنی به نام «سوده همدانی» از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع(ترغیب شجاعتشان) سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی میخواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد. ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:15 :: نويسنده : Yas
مکافات عمل
فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پسر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «به چه می خندی پدر؟!» ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : Yas
ثروت مند شدن به خاطر نگهداری از پدر
مردی چهار پسر داشت. هنگامی که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست! ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:12 :: نويسنده : Yas
وضو
اسمش علی بود .جانباز شیمیایی 8 سال دفاع مقدس . دیروز مراسم سومین روز
شهادت او را برگزار کردند.26 سال قبل من و علی در مدرسه ابتدایی علوی درس می خواندیم. شیطان بودیم و شلوغ . گاهی اوقات برای در آوردن لج ناظم مدرسه موقع نماز بدون مسح پا وضو می گرفتیم. سه سال قبل که دانش آموختگان سال های قبل دورهم جمع شده بودند، علی باز هم بدون مسح پا وضو گرفت . پاهای سردار شهید آذری قبل از خودش وارد بهشت شده بودند
با تشکر از وحید حاج سعیدی ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:10 :: نويسنده : Yas
در پستخانه
همسر جوان و خوشگل « سلادکوپرتسوف » ، رئیس پستخانه ی شهرمان را چند روز قبل ، به خاک سپردیم. ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:3 :: نويسنده : Yas
یک طنز از ایتالو کالوینو
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 15:2 :: نويسنده : Yas
شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند. ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 14:59 :: نويسنده : Yas
اگه کوسه ها آدم بودن
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید: ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 14:57 :: نويسنده : Yas
اوج بخشندگی
حاتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟» ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:43 :: نويسنده : Yas
حکایت شرلوک هولمز شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:37 :: نويسنده : Yas
گفتگوی بین بچه شتر و مادرش
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت: ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:36 :: نويسنده : Yas
قلب زنان جهان را می چرخاند .....
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:34 :: نويسنده : Yas
بهشت و جهنم
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:34 :: نويسنده : Yas
بهشت و جهنم
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:34 :: نويسنده : Yas
بهشت و جهنم
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:33 :: نويسنده : Yas
مدیران موفق!
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:31 :: نويسنده : Yas
گابریال گارسیا مارکز
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:28 :: نويسنده : Yas
مهربانی همیشه ارزشمند تر است...
مهربانی همیشه ارزشمندتر است ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:26 :: نويسنده : Yas
بخت با من یار نیست
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:24 :: نويسنده : Yas
![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:22 :: نويسنده : Yas
مردی که جهان را نجات داد!
اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بینالمللی. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:14 :: نويسنده : Yas
فرض کنید . . .
به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:13 :: نويسنده : Yas
حکایت شاه عباس و رسیدگی به امور اقتصادی
شاه عباس از وزیر خود پرسید: ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:9 :: نويسنده : Yas
داستان آموزنده همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ ... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 22:4 :: نويسنده : Yas
داستان طرح واکسن امیر کبیر
در سال 1264 قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند.. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، .... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:39 :: نويسنده : Yas
ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:38 :: نويسنده : Yas
استاد زرنگ و دانشجوها
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:16 :: نويسنده : Yas
دوچرخه سواری با خدا
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم . ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:16 :: نويسنده : Yas
قدرت کلام
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:15 :: نويسنده : Yas
در سفرها مجردی به همه چیز فکر کنید!
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم" ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:11 :: نويسنده : Yas
مشاوران مخصوصا از نوع مشاوران نرم افزار
یک مشاور میمیرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش میایستد. اندکی نگذشته بود که فرشته محاسب میز خود را ترک میکند و صف طولانی را طی کرده و به سمت مشاور میآید و به گرمی به او سلام کرده و احترام میگذارد. فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر روی مبل راحتی کنار میزش مینشاند... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:8 :: نويسنده : Yas
قهوه تلخ و زندگی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:6 :: نويسنده : Yas
شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : Yas
همیشه اجازه بدین اول رئیس شما حرف بزنه!
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : Yas
همیشه اجازه بدین اول رئیس شما حرف بزنه!
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 21:0 :: نويسنده : Yas
سگ و قصاب
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت . ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : Yas
باور ها
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 20:56 :: نويسنده : Yas
بهلول دیوانه!
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم..
ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:28 :: نويسنده : Yas
استخدام
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید... ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:26 :: نويسنده : Yas
اصل موضوع را فراموش نکن
خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت . ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:24 :: نويسنده : Yas
مدیران پروژه مراقب باشید!
پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند. ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:23 :: نويسنده : Yas
حکایت موسی و بهشت
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد ! فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و... ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:21 :: نويسنده : Yas
همیشه چیز بدتر از آن چیزی که اتفاق افتاده نیز می تواند رخ دهد!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. پدر عزیزم ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:19 :: نويسنده : Yas
ایرانی باهوش
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:17 :: نويسنده : Yas
اصل موضوع را فراموش نکن
مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند . ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:14 :: نويسنده : Yas
راز خوشبختی
تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد. ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 20:13 :: نويسنده : Yas
تیمارستان
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد ادامه مطلب ... ![]() ![]() |